دلنوشته
نوشته شده توسط سیده نصیبه آب بردار در 17 آذر 1400 in دلنوشته
پدر
گرچه خانه ما از اینه نبود اما خسته ترین مهربانی های عالم در اینه چشمان مرادنه توست
کودکیهایم را بدرقه کرد تا امروز ب معنای تو برسم میخواهم بگویم
ببخش اگر پای تک تک درخت حیاطمان پنهانی غصه های را
خوردی ک مال تو نبود
ببخش اگر ناخنهای ضرب دیدات را ندیدم ک لای در های بسته روزگار مانده بود
ببخش اگر همیشه بیش از رسیدن تو خوابم برد
اما امروز بیدار تر از همیشه امده ام تا بجای اویختن بر شانه تو بوسه بر بلندی دست تو بزنم سایه ات کم نشو
پدرم
سایه تو انقدر بزرگ است ک وقتی می ایستادی همه چیز را فرا می گیرد دلم میخواهد به یکبار تمام بغض تو را فریاد
کنم ساعت جیبی ات را ک نگاه میکنی یادم می اید ک وقت غنچه ها تنگ شد مثل دل من برای تو……

عاااااالی هست
فرم در حال بارگذاری ...